سال نو و عید قیام بر همه دوستان وب لاگ نویس عزیز مبارک
با این امید که سال جدید مملو از موفقیت برای همه باشد.
زندگیتان همیشه بهاری باد....
گمان مبرید که آمده ام تا تورات و نوشته های پیامبران پیشین را نسخ کنم٬نیامده ام تا آنها را نسخ کنم
بلکه آمده ام تا تحققشان بخشم.
با وجود اینکه ٬من از نظر دوستان و اطرافیانم٬ آدم موفقی در زندگی بودم٬ اما انگار یک چیزی کم داشتم ...یک گمشده که نمی دانستم چیه؟! همیشه یک خلاء بزرگ در زندگیم و حتی در هویت خودم احساس می کردم که با هیچ چیزی پر نمی شد... و این ادامه پیدا کرد تا جایی که حتی هدف زندگی و جایگاه خودم را در جهان هستی گم کردم.این مشکلی نبود که با حضور در کلیسا و آرامش های مقطعی بتوانم حلش کنم. به این فکر افتادم شاید بتوانم آن گمشده را در جایی دیگر پیدا کنم٬ پس از کشور خارج شدم. ولی گویا بحران هویتم را داخل چمدانهایم همراه خودم برده بودم. هر چند در آنجا نیز موفقیتها وموقعیت اجتماعی خوبی به سرعت بدست آورده بودم٬اما همان افکار و احساسات همیشگی همراهم بودند. آرامش٬شادی و امید به آینده نداشتم.در این وضعیت بودم که مسایل و مشکلات زیادی از همه طرف به زندگی ام وارد شدند.تمام سرمایه ام را در یک پروژه از دست دادم و باعث شد که مشکلات مالی زیادی برایم بوجود آمد. خیلی ناراحت شدم٬ ولی خودم را اینجوری دلداری دادم که ٬ اگر پولم را از دست داده ام٬سلامتی ام را دارم.اما در کمتر از چند ماه متوجه شدم که بیماری پیدا کرده ام و سلامتم را هم از دست داده ام و آزمایشات و اسکن و نظر پزشک این موضوع را تایید کردند.تحمل این همه غم را آن هم در تنهایی غربت نداشتم.
آنموقع بود که خدا را با فریاد صدا کردم. کجایی خدا؟این همه سال تو را عبادت کردم .چرا وقتی صدایت می کنم ٬جوابم را نمی دهی؟چرا خودت را به من نشان نمی دهی؟چرا؟... چرا؟...چرا؟... من خدایی می خواهم که باهام حرف بزند.صدایم را بشنود و بهم جواب بدهد...و جوابی جز سکوت نبود...
تصمیم گرفتم از ریکی برای درمان دردهایم٬کمک بگیرم.از همان شب شروع کردم و با دکتر انرژی درمانی که می شناختم هماهنگ کردم که در یک ساعت مشخص از راه دور٬ در انجام این کار به من کمک کند... دقایقی از شروع ریکی نگذشته بود که ٬حضوری را در کنارم احساس کردم.کسی که در کنارم ایستاده بود٬ عیسی مسیح بود..نمی دانستم این چه معنی دارد! چون در آن موقع٬فقط مشکلاتم و چهره دکتر انرژی درمان را در نظر داشتم... پس چرا عیسی مسیح به سراغم آمده بود؟! به یادم آمد٬ همان شب از خدا خواسته بودم ٬خودش را به من نشان بدهد...این اتفاق عجیب به اشکال مختلف٬ چندین شب متوالی در زمان ریکی و حتی در زمانی که در خواب بودم٬تکرار شد.(که در همین وبلاگ در قسمت ملاقات با خدای زنده و رویاهای من٬ چگونگی و جزییات این ملاقاتها را شرح داده ام)
تصمیم گرفتم به یک کلیسا بروم و با یکی از مسوولین کلیسا در مورد اتفاقاتی که افتاده بود٬ صحبت کنم.سوالات زیادی برایم بوجود آمده بود که جواب هر کدام را که می گرفتم٬ سوال دیگری در ذهنم نقش می بست. بنا به درخواست خودم٬مسئولین کلیسا به من این امکان را دادند که در مدرسه تعلیمی کلیسا مدتی بطور شبانه روزی اقامت داشته باشم که بتوانم به کمک معلمین آنها برای سوالاتم جواب درستی پیدا کنم و از طرفی در آرامش آن مکان زیبا که در دامن طبیعت بود٬ برای مسائلی که در زندگی ام بوجود آمده بود٬ راه حلی پیدا کنم.
در آن مرکز٬ در خواب و رویا٬ ملاقاتهای زیادی با عیسی مسیح داشتم که هر یک از آنها پیامی برای من داشت که برای درک آن پیام ها توسط خواهران مسیحی آن مرکز و با استناد به آیات کتاب مقدس هدایت شدم... و زمانی رسید که دیگر دست از پرسش و پاسخ برداشتم و فقط قلبم را برای عیسی مسیح باز کردم و در ملاقاتی که در رویا با او داشتم٬به دعوتش برای دریافت نان و شراب پاسخ مثبت دادم...
آن وقت بود که دیدگاه و تعریفم نسبت به همه چیز عوض شد... نسبت به خدا ٬مردم٬ و خودم ...حالا دیگر آن گمشده را پیدا کرده بودم.در حقیقت این خود من بودم که گمشده بودم و خداوند من را پیدا کرده و نجات داد.حالا دیگه چیزی که سالها دنبالش بودم پیدا کرده بودم و اون رابطه دوطرفه و عاشقانه با معبودم بود٬بدون ترس و نگرانی از اینکه بار گناهانم سنگین تر است یا ثوابهایم؟! چون وقتی قلبم را به عیسی مسیح سپردم٬ او با محبت و فیض خودش بار گناهان من را به دوش گرفت و مرا از اسارت گناهانم آزاد کرد.او مرا لمس کرده و بیماریهایم را نیز شفا داد...و همه این معجزات٬بعد از اینکه به عیسی مسیح ایمان آوردم٬اتفاق افتاد...
من دنبال خدایی بودم که با کلامش با من ارتباط برقرار کند و حالا او را پیدا کرده بودم .حالا دیگر در هر مکان و زمانی که بخواهم٬مستقیما و بدون هیچ مقدمه و آداب خاصی با او حرف می زنم..چون او زنده است و همیشه و همه جا حضور دارد.عیسی مسیح مرا نجات داد...او به من آرامش٬ شادی٬ و مهمتر از همه٬ هدف داد.حالا بزرگترین هدف و مقصد زندگی ام این است که با هدایت روح القدس٬تغییر کنم و آنقدر این تغییر و تحول ادامه پیدا کند٬ تا بتوانم شبیه عیسی مسیح بشوم... و برای رسیدن به این هدف کنترل تمام زندگی ام را به دست توانای خداوند می سپارم و اطاعت می کنم از او٬ و با تعمیدم مهر تاییدی می زنم بر فرمانی که خدا برای شروع زندگی جدیدم داده است. آمین. 
وارد شهر جدیدی شدم که هیچ جای آن را نمی شناختم... اولین ساختمانی که به چشمم خورد٬یک کلیسا بود. وارد آن شدم ٬اما هیچ کس داخل آن نبود جز یک نفر که روی اولین نیمکت٬ درست روبروی پودیوم نشسته بود.جلو رفتم تا از او سوال کنم چرا هیچ کس در اینجا نیست؟ وقتی صورت او را دیدم٬نتوانستم چیزی بگویم. او خود عیسی مسیح بود.گویی به انتظار نشسته بود. با عجله از کلیسا بیرون رفتم تا مردم شهر را خبر کنم.پیرمردی را دیدم که از چاه آب می کشید٬به او گفتم:به من از این آب بده. گفت:فایده ای ندارد... آب گل آلود است.گفتم: این بار سطل را در چاه بیانداز و در نام مسیح درخواست آب زلال کن.او سرش را تکان داد و گفت: فایده ای ندارد و رفت با حالتی خسته و نا امید به دیواری تکیه داد و نشست و با این کارش بر بی فایده بودن این کار تاکید کرد. خودم سطل را برداشتم و در چاه انداختم. چاه خیلی عمیق بود ٬چون کمی طول کشید تا سطل به ته چاه برسد.وقتی آن را بالا کشیدم ٬ بدون آنکه نگاهی به درون سطل بیاندازم٬به سمت پیرمرد بردم.هنوز به او نرسیده بودم که با صدایی که پشت سرم شنیدم٬برگشتم و به عقب نگاه کردم.دیدم که از دهانه چاه آبی زلال٬جوشان و خروشان به بیرون می ریزد و به سمت کلیسا می رود. شتابان به داخل کلیسا رفتم و روی پودیوم ایستادم و برای عیسی مسیح با شور و هیجان سرود پرستشی خواندم.