تبليغاتX
تولد دوباره
زندگی جدید

 

جای رنج و غمها نیست  در جایی  که عیسی هست

مهربان و آرام است   شیرین ترین کلام است

زیباترین آواز است          بلندترین پرواز است

قلبش پاک و با صفاست  چونکه خانه خداست

من سرشارم از ایمانم     غم را ز دل می رانم

هر سویی را می بینم  من عیسی را می بینم

از گذشته رهایم          دور از درد و غمهایم

زندگی اش هدیه        خونش گشته  فدیه

اگر او را بخوانیم              قدر او را بدانیم

نعمت و فراوانی               می آید به آسانی

گذشته را رها ساز         با من بخوان ابن آواز

با عشق و مهربانی         زیبا است زندگانی

با خدا من پیروزم               هر روز به از دیروزم

با شکوه  است جلالش   درخشان است جمالش

 

+ نوشته شده در  4 Apr 2012ساعت 7:55 PM  توسط شهرزاد  | 

تولد خداوند زندگیمان عیسی مسیح را به تمام ایماندارانش تبریک می گویم.
+ نوشته شده در  24 Dec 2010ساعت 6:39 PM  توسط شهرزاد  | 

 از آسمان آتش می بارید٬کوهها همه آتشفشان شده بودند و مواد داغ و گداخته از آنها به روی زمین سرازیر شده بود  و از طرف دیگر سیلی عظیم ٬بر اثر آب شدن کوههای بزرگ یخی به راه افتاده بود... و از تلاقی این دو٬ آبهایی که در روی زمین در جریان بود٬داغ و جوشان شده بودند... مردم هراسان  و با فریاد هایی که از وحشت و ترس بلند بود ٬به هر طرف می دویدند که راه نجاتی بیابند... اما گویی که هیچ امیدی نبود و بوی مرگ و نابودی زمین می آمد... 

در حالیکه با بهت و وحشت ٬کودکم را در بغل گرفته بودم٬ به دنبال سرپناهی امن می گشتم که از این بلاها در امان نگاهش دارم که ناگاه خود را در ساختمان کلیسایی که از این بلاها آسیب دیده بود و نیمه ویران شده بود٬ دیدم...احساس کردم که به جای امنی رسیده ام٬ در آن همهمه و آشوب فریاد زدم :بیایید دعا کنیم و از خدا بخواهیم که ما را نجات بدهد ٬چون اون فقط می تواند به ما کمک کند و بدون اینکه منتظر عکس العمل کسی بمانم ٬بی درنگ زانو زدم و دعا کردم ....

لحظاتی بعد٬ همانطور که کودکم را در آغوش می فشردم و اشک می ریختم٬متوجه سکوت سنگینی شدم که در بین آن همه بلوا و آشوب٬ چیز غریبی می نمود.سر بلند کردم و دیدم که  تمام آتشها خاموش شده و همه چیز به حالت عادی خود برگشته است.به پشت سرم و اطرافم نگاه کردم و دیدم کسانی که بعضی از آنها را می شناختم و بعضی که نمی شناختم٬ همه زانو زده و در حال دعا بودند. با خوشحالی فریاد زدم: تمام شد.الان بایستی که شکرگزاری کنیم ...و همه با هم آواز پرستش سر دادیم...چه پرستش واقعی و  چه شادی عظیمی...

جلال بر نام خداوندمان که هر چیزی به قدرت نامش انجام می پذیرد.آمین

 

+ نوشته شده در  29 May 2010ساعت 0:58 AM  توسط شهرزاد  | 

عید قیام  عیسی مسیح  بر شما مبارک باد .
+ نوشته شده در  12 Apr 2010ساعت 5:17 PM  توسط شهرزاد  | 

تکمیل کرد او ٬پیروزی را ٬عیسی منجی اســت

                        با خون خود خرید ما را

او خداوند است٬هللویا٬ او اجر جاودانی ماست)۲

             سـراییم (عیســــــــی خداونــــــــــد)۶

            اوســــت در قلبـــــم    ((تکرار از اول))

            (هاللویا ۶              اوست در قلبــم)۲                        

(تکمیل کرد او ٬پیروزی را ٬عیسی منجی است

                   با خون خود خرید ما را

او خداوند است٬اهللویا٬ او اجر جـــاودانی ماســــــــت)۲

سراییم( عیســــــــی خداونـــــد)۶ اوســــت در قلبـــــم)۲

+ نوشته شده در  17 Feb 2010ساعت 1:9 AM  توسط شهرزاد  | 

 روزی که به دنیا آمدی از آسمان باران  می بارید.... ولی نه ...باران  نبود....اشک فرشتگان بود که به خاطر ترک کردن آسمان و به زمین آمدنت و رنج هایی که بر روی زمین خواهی کشید ٬ می گریستند... 

+ نوشته شده در  24 Dec 2008ساعت 3:26 AM  توسط شهرزاد  | 

خواهم هر روز با تو راه روم ٬صـــــدایت را بــــشنوم

مژده خوش نجــــاتت را٬ همه جا رســـــــــــــــــانم

(سلطان قلبم تویـــی عیسی٬ مــــهر تو بی همتا

خواهم هر روز با تو راه روم ٬صـــــــدایت بـــشنوم)۲

چون اراده ات را نــــجویم٬بـــــــبخش مــرا مـسیحم

 خواهم سویت شتابـــــــان دوم٬بـــــــــا تو راه روم

                                     (  تکرار بند گردان)

+ نوشته شده در  17 Oct 2008ساعت 1:1 AM  توسط شهرزاد  | 

 راز داوینچی این نیست که  عیسی مسیح همسری داشته، تاریکی علم انسان شاید این باشد که باور نمی‏کند، خدا هم می‏تواند کسی را عاشقانه دوست داشته باشد.
+ نوشته شده در  12 Sep 2008ساعت 11:26 PM  توسط شهرزاد  | 

 سال نو  و عید قیام بر همه  دوستان وب لاگ نویس عزیز مبارک

با این امید که سال جدید مملو از موفقیت  برای همه باشد.

زندگیتان همیشه بهاری باد....

+ نوشته شده در  16 May 2008ساعت 11:49 PM  توسط شهرزاد  | 

گمان مبرید که آمده ام تا تورات و نوشته های پیامبران پیشین را نسخ کنم٬نیامده ام تا آنها را نسخ کنم

بلکه آمده ام تا تحققشان بخشم.

+ نوشته شده در  16 Mar 2008ساعت 2:6 AM  توسط شهرزاد  | 

من در یک خانواده مذهبی بدنیا آمدم و از همان کودکی یاد گرفتم که تمام آداب و عبادات مذهبی را انجام بدهم اما هیچوقت احساس داشتن رابطه با خدا را نداشتم.احساس می کردم رابطه ام با خدا یکطرفه است.همیشه ترس و تردید داشتم که بعد از مرگ چه چیزی در انتظارم است و به کجا خواهم رفت؟!!! تا اینکه چند سال پیش در جایی که  مشعول به کار بودم٬ با یک خانم و آقایی که ایماندار مسیحی بودند٬آشنا شدم.چون اولین تجربه ارتباطم با افراد مسیحی بود٬کنجکاو شدم در مورد مسیح و مسیحیت بیشتر بدانم. آنها به سوالات من صمیمانه جواب می دادند و یکروز من را دعوت کردند که به کلیسای آنها بروم. من دعوت آنها را قبول کردم و به کلیسا رفتم.از طریقه پرستش آنها خیلی لذت بردم و همصدا با آنها سرود پرستشی خواندم.در آن محیط احساس آرامش عجیب و وصف نشدنی می کردم.از آن به بعد هر موقع نیاز به آرامش داشتم٬به کلیسا می رفتم. اما وقتی از کلیسا به دنیای بیرون قدم می گذاشتم٬دوباره درگیر همان سردرگمی و  ترس و تردیدها می شدم. ..

با وجود اینکه ٬من از نظر دوستان و اطرافیانم٬ آدم موفقی در زندگی بودم٬ اما انگار یک چیزی کم داشتم ...یک گمشده که نمی دانستم چیه؟! همیشه یک خلاء بزرگ در زندگیم و حتی در هویت خودم احساس می کردم که با هیچ چیزی پر نمی شد... و این ادامه پیدا کرد تا جایی که حتی هدف زندگی و جایگاه خودم را در جهان هستی گم کردم.این مشکلی نبود که با حضور در کلیسا  و آرامش های مقطعی  بتوانم حلش کنم.  به این فکر افتادم شاید بتوانم آن گمشده  را در جایی دیگر پیدا کنم٬ پس از کشور خارج شدم. ولی گویا بحران هویتم را داخل چمدانهایم همراه خودم برده بودم. هر چند در آنجا نیز موفقیتها وموقعیت اجتماعی خوبی به سرعت بدست آورده بودم٬اما همان افکار و احساسات همیشگی همراهم بودند. آرامش٬شادی و امید به آینده نداشتم.در این وضعیت بودم که مسایل و مشکلات زیادی از همه طرف به زندگی ام وارد شدند.تمام سرمایه ام را در یک پروژه از دست دادم و باعث شد که مشکلات مالی زیادی برایم بوجود آمد. خیلی ناراحت شدم٬ ولی  خودم را اینجوری دلداری دادم که ٬ اگر پولم را از دست داده ام٬سلامتی ام را دارم.اما در کمتر از چند ماه متوجه شدم که بیماری پیدا کرده ام و سلامتم را هم از دست داده ام و آزمایشات و اسکن و نظر پزشک این موضوع را تایید کردند.تحمل این همه غم را آن هم در تنهایی غربت نداشتم. آنموقع بود که خدا را با فریاد  صدا کردم. کجایی خدا؟این همه سال تو را عبادت کردم .چرا وقتی  صدایت می کنم ٬جوابم را نمی دهی؟چرا خودت را به من نشان نمی دهی؟چرا؟... چرا؟...چرا؟... من خدایی می خواهم که باهام حرف بزند.صدایم را بشنود و بهم جواب بدهد...و جوابی جز سکوت نبود... 

تصمیم گرفتم  از ریکی برای درمان دردهایم٬کمک بگیرم.از همان شب شروع کردم و  با دکتر انرژی درمانی که می شناختم هماهنگ کردم که در یک ساعت مشخص از راه دور٬ در انجام این کار به من کمک کند... دقایقی از شروع ریکی نگذشته بود که ٬حضوری را در کنارم احساس کردم.کسی که در کنارم ایستاده بود٬ عیسی مسیح بود..نمی دانستم این چه معنی دارد! چون در آن موقع٬فقط  مشکلاتم و چهره دکتر انرژی درمان را در نظر داشتم...  پس چرا عیسی مسیح به سراغم آمده بود؟!  به یادم آمد٬ همان شب از خدا خواسته بودم ٬خودش را به من نشان بدهد...این اتفاق  عجیب به اشکال مختلف٬ چندین شب متوالی در زمان ریکی و حتی در زمانی که در خواب بودم٬تکرار شد.(که در همین وبلاگ در قسمت ملاقات با خدای زنده و رویاهای من٬ چگونگی و جزییات این ملاقاتها را شرح داده ام)

تصمیم گرفتم به یک  کلیسا بروم و با یکی از  مسوولین کلیسا در مورد اتفاقاتی که افتاده بود٬ صحبت کنم.سوالات زیادی برایم بوجود آمده بود که جواب هر کدام را که می گرفتم٬ سوال دیگری در ذهنم نقش می بست. بنا به درخواست خودم٬مسئولین کلیسا به من این امکان را دادند که در مدرسه تعلیمی کلیسا مدتی بطور شبانه روزی اقامت داشته باشم که بتوانم به کمک معلمین آنها برای سوالاتم جواب درستی پیدا کنم و از طرفی در آرامش آن مکان زیبا که در دامن طبیعت بود٬ برای مسائلی که در زندگی ام بوجود آمده بود٬ راه حلی پیدا کنم.   

در آن مرکز٬ در خواب و رویا٬ ملاقاتهای زیادی با عیسی مسیح داشتم که هر یک از آنها پیامی برای من داشت که برای درک آن پیام ها توسط خواهران مسیحی آن مرکز و با استناد به آیات کتاب مقدس هدایت شدم... و زمانی رسید که دیگر دست از پرسش و پاسخ برداشتم و فقط قلبم را برای عیسی مسیح باز کردم و در ملاقاتی که در رویا با او داشتم٬به دعوتش برای دریافت نان و شراب پاسخ مثبت دادم...

آن وقت بود که دیدگاه و تعریفم نسبت به همه چیز عوض شد... نسبت به خدا ٬مردم٬ و خودم ...حالا دیگر آن گمشده را پیدا کرده بودم.در حقیقت این خود من بودم که گمشده بودم و خداوند من را پیدا کرده و نجات داد.حالا دیگه چیزی که سالها دنبالش بودم پیدا کرده بودم و اون رابطه دوطرفه و عاشقانه با معبودم بود٬بدون ترس و نگرانی از اینکه بار گناهانم سنگین تر است یا ثوابهایم؟! چون وقتی قلبم را به عیسی مسیح سپردم٬ او  با محبت و فیض خودش بار گناهان من را به دوش گرفت و مرا از اسارت گناهانم آزاد کرد.او مرا لمس کرده و بیماریهایم را نیز شفا داد...و همه این معجزات٬بعد از اینکه به عیسی مسیح ایمان آوردم٬اتفاق افتاد...

  من  دنبال خدایی بودم که با کلامش با من ارتباط برقرار کند و حالا او را پیدا کرده بودم .حالا دیگر در هر مکان و زمانی که بخواهم٬مستقیما و بدون هیچ مقدمه و آداب خاصی با او حرف می زنم..چون او زنده است و همیشه و همه جا حضور دارد.عیسی مسیح مرا نجات داد...او به من آرامش٬ شادی٬ و مهمتر از همه٬ هدف داد.حالا بزرگترین هدف و مقصد زندگی ام این است که با هدایت روح القدس٬تغییر کنم و آنقدر این تغییر و تحول ادامه پیدا کند٬ تا بتوانم شبیه عیسی مسیح بشوم... و برای رسیدن به این هدف کنترل تمام زندگی ام را به دست توانای خداوند می سپارم و اطاعت می کنم از او٬ و با تعمیدم مهر تاییدی می زنم بر فرمانی که خدا برای شروع زندگی جدیدم داده است. آمین. 

 

+ نوشته شده در  12 Mar 2008ساعت 1:53 AM  توسط شهرزاد  | 

وارد شهر جدیدی شدم که هیچ جای آن را نمی شناختم... اولین ساختمانی که به چشمم خورد٬یک کلیسا بود. وارد آن شدم ٬اما  هیچ کس داخل آن نبود جز یک نفر که روی اولین نیمکت٬ درست روبروی پودیوم نشسته بود.جلو رفتم تا از او سوال کنم چرا هیچ کس در اینجا نیست؟ وقتی صورت او را دیدم٬نتوانستم چیزی بگویم.  او خود عیسی مسیح بود.گویی  به انتظار نشسته بود. با عجله از کلیسا بیرون رفتم تا مردم شهر را خبر کنم.پیرمردی را دیدم که از چاه آب می کشید٬به او گفتم:به من از این آب بده. گفت:فایده ای ندارد... آب گل آلود است.گفتم: این بار سطل را در چاه بیانداز و در نام مسیح درخواست آب زلال کن.او سرش را تکان داد و گفت: فایده ای ندارد و رفت با حالتی خسته و نا امید به دیواری تکیه داد و نشست و با این کارش بر بی فایده بودن این کار تاکید کرد. خودم سطل را برداشتم و در چاه انداختم. چاه خیلی عمیق بود ٬چون کمی طول کشید تا سطل به ته چاه برسد.وقتی آن را بالا کشیدم ٬ بدون آنکه نگاهی به درون سطل بیاندازم٬به سمت پیرمرد بردم.هنوز به او نرسیده بودم که با  صدایی که پشت سرم شنیدم٬برگشتم و به عقب نگاه کردم.دیدم که از دهانه چاه آبی زلال٬جوشان و خروشان به بیرون می ریزد و به سمت کلیسا می رود. شتابان به داخل کلیسا رفتم و روی پودیوم ایستادم و برای عیسی مسیح با شور و هیجان سرود پرستشی خواندم.  

+ نوشته شده در  5 Jul 2007ساعت 5:12 PM  توسط شهرزاد  | 

<<اما هر که از آن آب که من به او دهم بنوشد هرگز تشنه نخواهد شد.زیرا آبی که من می دهم در او چشمه ای می شود که تا به حیات جاویدان جوشان است.>>

یوحنا ۳۷:۷-۳۸

در روز آخر که مهمترین روز عید بود عیسی با صدای بلند به مردم فرمود: << هر که تشنه است  نزد من بیاید و بنوشد.چنانکه کتاب آسمانی می گویدهر که به من ایمان آورد  از وجود  او نهر های آب زنده روان خواهد شد.>>

+ نوشته شده در  27 Jun 2007ساعت 6:42 PM  توسط شهرزاد  |